تبليغاتX
ویک

mouse code

<<بسم الله الرحمن الرحیم>>

قالب وبلاگ
ویک
 
وضع اینترنت یه جوری شده که هفت هشت تا تب باز می کنی , بعد مثل سیخای کباب هی دونه دونه از اون اول تا آخر بهشون سر میزنی ببینی در چه وضعیه , لود شده یا نه !!! 
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 14:54 ] [ ویک ]
کابل مودمو میگیرین، خَمش میکنین! با این حرکت اینترنت پشت سیمتون جمع میشه بعد یهو ولش میکنین، اینترنت با فشار میاد تو مودمتون! تذکر: مودمو جای مناسبی قرار بدین و سیم رو زیاد نگه ندارین. چون ممکنه اینترنت زیاد به مودم برسه و مودم از کابل جدا بشه و کف اتاقتون اینترنتی بشه ...
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 0:30 ] [ ویک ]

خوردن سرما معمولا با یک تب ساده آغاز شده، با سرفه، عطسه و آبریزش بینی ادامه یافته، به سردرد و بدن درد منتهی می شود. جالب است که، گذران این بیماری، آغاز و انجام آن را شخص بیمار متوجه نشده به طوری که  انگار از آغاز تا پایان حالت او تغییر نکرده و فقط سرما خورده است. به طور مثال در اواخر این بیماری، سردرد خفیف به سراغ فرد می آید که اگر شخصی دیگر به بیمار بگوید چه شده؟ پاسخ خواهد شنید سرما خورده ام در حالی که این درست نبوده و خوردن سرما امکان پذیز نیست و این اصطلاح به دو دلیل اشتباه است. اول اینکه سرما در علم وجود ندارد و کلمه ی سرما صرفا به فضایی با گرمای کم اطلاق می شود و عوام سرما را در روزمره به کار می برند و دوم دلیل همین که با این که قبول است هر چیزی خوردنی است. حتی شخصی که پای کامپیوتر نشسته است و دارد متنی را می خواند، که البته به این مورد آدم خواری گفته شده و بسیار مذموم است اما خوردن انرژی های فیزیکی امکان پذیر نیست و نبوده، اگر از اسم اشتباه این بیماری که بر سر زبان ها جاری است که بگذریم. برای حل این بیماری اگر که به پزشک مربوطه مراجعه شود، بیماربرسر دوراهی قرص و شربت یا آمپول میافتد. که شخص بیمار با گزارش مبسوط پزشک دقیق و کاردان که با حوصله به امور بیمار رسیدگی کرده است معمولا آمپول یا تزریقات را به جان می خرد. فاصله ی مطب پزشک تا سالن تزریقات هر چند قدمی که باشد. برای بیمار سریع می گذرد. بیمار با خود کلنجار اگر نرود که عجب غلطی کردیم حتما به این فکر می کند که پرستار اتاق تزریقات بهتر است مهربان باشد. که البته از نظر من پرستار آمپول به دست می تواند از منافذ پوستی استفاده کرده و تزریقات را انجام دهد همانطور که می دانید، بدن پر از این منافذ پوستی است و ایجاد منفذی جدید دوباره کاری محسوب شده و لزومی ندارد اما متاسفانه علم بشر چون هنوز شیوه ای ارائه نداده جهت استفاده از این منافذ، بنابراین مجبور هستیم ریسک ایجاد منفذی جدید را به جان بخریم و این ریسک زمانی دوچندان می شود که آمپول مربوطه نیاز به تست نیز داشته باشد. علی ای حال این نیز بگذرد شما خود را در تخت خانه تان میابید که دراز کشیده اید و متوجه نشده اید که چگونه به خانه رسیده اید. آرام آرام چشم خود را میبندید در حالی که جانی در بدن نیست پتو تا نصفه روی شماست و در این آرزو هستید که سلامتی دست نوازشش را بر سر شما ی حقیر نیز بکشد. انشاالله...

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 22:30 ] [ ویک ]

درب کمدم را باز میکنم. کمدی که از گردش روزگار شکسته و خراب شده، بهترین لباس هایم را به تن می کنم. بهترین لباس هایی که در آن زندگی به تن میکردم. قدم های دردمندانه و سنگین، از سنگینی روزگار که مانند گوژ پشتی که برکولم سوار شده و از بوی پای جورابش چهره ام چروکیده شده ...

آه ... چه روزگاری ...

اما همه چی پایان دید. پس از چند درنگ دیگر زندگی ام معنای جدیدی پیدا خواهد کرد. برروی تختم دراز کشیدم، دوستم گفت:(( مطمئنی؟؟؟)) گفتم:((آره ... تو کارتو بکن.)) جلو آمد. هر قدمی که به طرفم برمی داشت انگار برروی قلبم فشار بیشتری می آمد. تپشش بیشتر می شد. به یک قدمی ام رسیده بود که گفتم:((بایست ... .)) چهره اش که نشان می داد کلافه است گفت:((باز چی شد؟)) گفتم:(( مو هام خرابه، یه کوچولو صبر کن الان برمیگردم.)) به سمت آینه رفتم و در آن ایام خوش را دیدم و آن گوژ پشتی که منتظر بود ببیند چه کار می کنم. شانه ی شکسته ای که در کنار آینه بود را برداشتم ... بر روی مو هایم کشیدم. گوژ پشت گفت:(( احمق جان... سه ماهه حموم نرفتی انتظار داری شونه تو موهات حرکت کنه؟)) با خودم گفتم راست می گوید و به یاد آن روزی افتادم که شانه ام شکست و سه چهار تا تار مویم را ازم گرفت ... شانه هم به من رحم نکرد. دنیای خوبی نداشتم. دوستم از آن اتاق فریاد زد فریادی از میخ تیز تر:((بیا دیـــگه ...)) سریع به آشپزخانه رفتم سرم را زیر آب گرفتم که باعث حرکت شانه شود. سمفونی حرکت شانه بر امواج مو های من و یک هارمونی زیبا ... چه دنیایی بود ... به آینه لبخندی زدم تنها چیزی بود که دوستم داشت. حتی بیشتر از دوستم که آمده بود که جانم را بگیرد!

آه ... چه روزگاری ...

روی تخت دراز کشیدم دوستم به من نردیک شد گفت:((آماده ای؟)) سری به نشانه ی آمادگی برای خداحافظی تکان دادم. پر را جلوی دماغم گرفت و شروع کرد به تکان دادن جز دو عطسه نتیجه ای نداشت. گفتم:((نقشه ی شماره ی دو)) شروع کرد به فوت کردن تو صورتم سه چهار دقیقه ای ادامه داد فایده نداشت. او هم از نفس افتاد. نفس نفس زنان گفت:((این هم فایده نداره ... . کجای دنیا کسی با فوت بی هوش شده؟)) گفتم:((شماره ی سه)) شروع کرد به قلقلک دادن... شماره ی ده و بیست هم گذشت تا آخربا اسفنج که بهش حساس بودم قرمز شدم و ده پانزده دقیقه بعد بیهوش شدم... دوستم پیکر نیمه جانم را انداخت تو وان حمام و شیر را بازکرد که از رطوبتش زنده بمانم و چند تکه اسفنج... تا مبادا به هوش آیم! هراسان از خانه ام فرار کرد و در راه خروج دستکشش را در آورد و در سطل زباله انداخت و فرار کرد شنیدم که با خودش گفت:(( همه از دوستانشان محبت می خواهند دوست من از من بیهوشی آسان و بدون درد!))

روح شده بودم وقتی خیالم راحت شد که واقعا روح هستم و فهمیدم که میتوانم به آرزویم برسم به طرف فرودگاه رفتم و بدون بلیط به سمت هواپیمای پاریس رفتم از چند نفر رد شدم تا سریع تر به هواپیما برسم برای اینکه دوست نداشتم داخل کسی بنشینم مجبور شد کف سالن بخوابم سه ساعت دیگه می رسیدیم ... تا از ایران رد شدیم هوس هوا خوری به سرم زد که ای کاش سرم میشکست به سرم نمیزد همچین هوایی!

روی بال هواپیما ایستادم و ناگهان به این فکر افتادم که چطور ممکن است من روح هستم و از مردم رد می شوم، اما روی بال هواپیما ایستادم ناگهان تالاپ! افتادم تو دریای آرام اونجا به خودم اومدم ... دیدم ای بابا باید شنا کنم خلاصه شب شده بود که رسیدم به خشکی اونجا چند نفرکمپ زده بودن و آتش روشن کرده بودند. از آنها عبور کردم. همین که داشتم می گذشتم به این فکر افتادم به جای راه رفتم تا ده بیست قدمی طی الارض کنم هی طی الارض کنم اینطوری سریع تر میرسم. جلو میرفتم جلو و جلو تر که دیدم دیگه نمیشه. به جاش یه نوشته میومد که می گفت :

EROR 404 : Operation is not possible

با خودم گفتم شانس هم شانس ما ... به ما که رسید سیستم خراب شد. دوباره شروع کردم به راه رفتن تو جنگل دکمه ی m  رو زدم نقشه باز شد فهمیدم نزدیکای پاریس هستم... خلاصه رسیدم به ایفل آرزوی دیرینه ام ... شروع کردم ازش بالا رفتم... به نوکش که رسیدم به خودم گفتم چطور ممکنه من که روح هستم از مردم رد میشم اونوقت الان رو نوک برج ایفل ایستادم که یهو افتادم پایین رفتم پایین و پایین تر که از زمین هم گذشتم هر چی به خودم میومدم که فایده نداشت ... از اونو کره ی زمین زدم بیرون ... با خودم گفتم عجب غلطی کردم که دو نفر مثل سوپر من به سمت من اومدن گفتن:(( آره غلط کردی که وقتی سیستم سرویس دهی به روح های سرگردون خرابه ازش استفاده میکنی حالا برو نترس و سعی کن خوشحال باشی شاید رفتی بهشت یا هر وقت سیستم درست شد برگرد خونتون دیگه هم از این بازی ها نکن.)) �%A

[ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 15:8 ] [ ویک ]
باز دوباره سریال های ماه رمضون شروع شد ...

چه خون دلی بخوریم! تو یکی از فیلم ها نشون داد یه نفر لباساشو انداخت تو ماشین لباسشویی مامانم گفت: (( اوه اوه لباساشو انداخت تو ماشین لباسشویی خدا به خیر کنه!))

[ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ 0:33 ] [ ویک ]

از گذشته های دور هر وقت يک شعر نيمایی می ديدم. تعجب ميکردم. مگر شعر قافيه ندارد؟ مگر شعر مصرع يا حتی بيت ندارد؟ مگر شعر رديف و کلمات هم وزن ندارند؟

مادرم

آب آيينه و قرآن در دست

روشنی در دل من می بارد

يکی از ويژگی های شعر را تو اين پيدا کنيد !!!

از همين رو منم تصميم گرفتم (شعر)نيمایی بگم. شما هم می توانيد...

 

من پسر هستم

پدرم در کتابخانه ی اتاقش کتاب کاربرد کامپيوتر در فيزيک را می خواند

من پريدم توی استخر

ولی

تا حالا نمردم

بخاری را خاموش کردند

هوا بس ناجوانمردانه سرد شد

من روی بال ابرها زندگی نکردم

اما

می دانم چه حس و حالی دارد کفشدوزک

بازهم ناهار آورده اند

صدای بلندی از آسمان می آيد

بمب اتم، سلاح شيميایی، هواپيمای جنگی

نام کوچه ی ما ايرج ميرزاست

خوش به حالت

داش جلال

آنجا را نگاه کن

تلوزيون، شبکه ی يک باز هم سريال

سفر های پرماجرا

چه حالی بکنيم امشب

معروف شدی آقا محمود

لامپ را روشن نکن

پول آب را بدهيد برق را جدا

هدف مند کردن يا هدف مند سازی مسئله اين است

ساعت نيم ساعت از هشت شب گذشت

نيکول چند تا زن داشت؟

ايرلند پول نداره؟

فرانسه

چه آب و هوایی

ماشاالله عمو کامران

هنوز سايت گوگل پابرجاست لينک بدم دانلود کنی

نگاه کن

چه قدر سريع گذشت

هفتاد هشتاد ....

دایی علی با کفشداری شماره ی سيزده مشکل داره

پول ميخواد

قرار داد دارن قرار دادی که قوری و قورباغه داره قور قور ميکنه توی برکه

قرمه سبزی با قيمه

مجلس عزاست بيا تا برويم

شام چی ميدن؟

چه گفتی؟

از چه مايه ی دست شویی استفاده ميکنی؟

تاژ، گلرنگ، لطيفه؟

آهان هاله...

ديدی گفتم

يادت باشد که فقط برای شستن دست

ولی وقتی تو چشمت رفت

بيست و هفت، هشت دقيقه مژه نزن تا خودش خوب شه

از باب مفاعله اسم فاعل بسازيد بنويسيد پایین

از ريشه ی نظر

مناظره؟

نه اشتباهه!!!

چيزه چی شد؟ هنوز چيز شده؟ بايد چيزش کرد فقط حواست باشه چيزی نشه

چيز بده يا خوبه ما که نفهميديم

عکس خواهر شوهر خواهرت دستشه

چی ميگه بهت؟ چی ميخواد؟

عينک ریبن اصلم مال تو

هر چی دارم مال تو

بگم؟ يا خودت ميگی؟

به هر حال شما فرض کن نفهميديم

ولی يه چيزهایی هست

چی؟

ولش کن

خوب بگو ديگه لوس نشو

من تفنگم در مشت

کوله بارم بر پشت

بند پوتينم را محکم می بندم

[ پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ] [ 21:22 ] [ ویک ]

ماشاالله هزار ماشاالله ادبيات پارسی، جزو بهترين و ناب ترين ادبيات های جهان است. تقريبا می توانيم بگوییم: (( ادبيات ايران به کشور های ديگر گفته است: (( زکی !!! )) يا حتی گفته است: (( شما برو بــــوق بزن !!! )))) ( اين دوتا پرانتر آخری متعلق دو تا پرانتز اولی است پس اشتباه نشده! )

تقريبا کانون ادبيات ايران در دل ابيات درخشان و شيرين شاهنامه ی فردوسی عزيز ديده می شود. شخصی که سی سال رنج برد تا بتواند اين کتاب حماسی و حماسه آفرين را به ما هديه کند. هديه ای ارزشمند و يگانه ...

اديب يگانه طوس باستان از ذوق بی مانند خود  در داستان رزم رستم زال و سهراب رستم ( نسبت رستم به زال مثل نسبت سهراب به رستم است ديگر !!! ) بهره گرفت و توانست جلوه ای ديگر از نبرد را نمايان کند. يک نبرد دراماتيک که به طور قطع کمتر کسی با آن نگريسته است !!!

هنگامی که رستم با سهراب مقابل هم قرار گرفتند. رستم در دلش گفته است: (( جوجه را بنگريد. می خواهد با ما رزم کند. اين جوانک که قادر به کشيدن زره خود به بالا هم نيست !!! )) مطمئناً سهراب هم در تصوير ذهنش، تصويری سفيد نبوده و به طور قطع به ناهار فردا هم فکر نمی کرده فقط به نبرد فکر می کرده : (( تو را به خدا نگاه کن. پيرمرد هفتاد و اندی ساله خجالت نمی کشد. يکی نيست به او بگويد: (( آخر برادر من تو که نمی توانی محتويات داخل بينی خود را به سمت بالا هدايت کنی چه گونه می خواهی با ما مبارزه کنی ؟ )))) ( باز هم اتفاق بالا افتاد شما به بزرگی خودتان عفو نمایید. )

اين گونه بود که ناگهان رستم و سهراب به سوی يکديگر دويدند و ندای ااااااااااااااا را سردادند سهراب خفتان رستم را گرفت و کوفتش بر زمين ...

رستم مثل بچه ننه ها گفت: (( تا سه نشود بازی نشود، در ديار ما اصلا بار اول قبول نيست. )) شخص شخيص دبير محترم ادبيات ما بر اين عقيده هستند که رستم از کلکی به نام کلک رشتی استفاده کرده است.

سهراب پاشد رفت دقيقا شبيه خردسالان پنج الی شش ساله که با يک آبنبات چوبی گول خورده اند. رستم دماغ آتش گرفته رفت استراحت کرد. فردا دوباره مانند بچه های پر رو به کار زار بازگشت. اين بار خيلی جالب نبرد شروع می شود به اعتقاد من فردوسی خسته شده بوده و يارای نوشتن در وجودش وجود نداشته پس سر و ته ماجرا را می خواسته هم بياورد.

ناگهان رستم شانه ی سهراب را می گيرد سهراب کاری نمی کند. رستم پهلوی  سهراب را می گیرد باز هم سهراب بی حرکت. رستم سهراب را به زمين می اندازد باز هم سهراب همانند ماست. رستم شمشير می کشد سهراب هيچ کاری نمی کند. این بار قضيه جدی شده رستم پهلوی سهراب را می کند يا می درد يا می زند بعدش سهراب اولين اقدام خود را در جنگ انجام می دهد و می گويد: (( خاک بر سرت که به اين ميزان لجباز هستی برو بمير، بذار اگر به پدرم نگفتم يک آشی برایت مهيا نکردم. بچه فکر کردی با کی طرفی من بابام رستم می باشد. حالا به کنار برو و بگذار باد بيايد. ))

رستم بر سرش می زند و يک سری مسائل پيش می آيد که مثبت هجده سال است که به علت ندانستن سن و سال بازديد کننده ها از گفتن آنان امتناع می کنيم.

در پايان رستم پسرش را کشت، به همين سادگی به همين خوشمزگی. حالا شما بيا حساب کن کانون ادبيات جهان ايران است. کانون ادبيات ايران فردوسی است. کانون شعر های فردوسی این داستان است. این داستان هم به این میزان مزخرف،  خدا رحم کند. فکرش را بکنيد بدترين نوشته ی جهان چیست !!!

[ شنبه یکم آبان 1389 ] [ 0:4 ] [ ویک ]

وقتی سوار بر تاب هستی چند بار جلو ميروی، چند بار برميگردی پس هر بار که جلو ميروی و نمی افتی يه نعمت است و وقتی به عقب ميروی و باز هم نمی افتی يه نعمت، و اين که هنگام پياده شدن و سوار شدن نمی افتی يک نعمت ديگر است. پس کلا در تاب بازی سه نوع نعمت داريم جلو، عقب، سوارشدن و پياده شدن. که کلا هزاران نعمت در يک تاب بازی خدای عزوجل به ما عطا ميکند. خدايا دست شما درد نکند.

   (( منت خدای را عزوجل که لطفش موجب قربت است و به شکر اندرش مزيد نعمت هر نفسی که فرو می رود ممد حيات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.))

دمت گرم ويکی سعدی پنجاه سال پدر خودش را در آورد سه، چهار تا کتاب بيشتر بيرون نداد. تو يک سال وبلاگ ساختی تازه يک عالمه نظر هم برات می گذارند. در کل ايول.

(( ای که پنجاه رفت و در خوابی                  باش تا همين پنج و شش يابی ))

ای ساقی بيا آب بريز تو ليوان که تشته هستيم. تو واقعا فکر کردی عشق آسان هست ساقی جان؟ نه اين خبرها نمی باشد. اولش آسان می باشد، بعدش سخت ميشود که بلا نسبت همچون نجابت اسب در آن می مانی.

(( الا يا ايها ساقی ادر کاسا و ناولها            که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها ))

تا کنون صدای نی را شنيده ای؟ همان فلوت خودمان. يک نی بود خيلی پسر خوبی بود اما مادر و پدرش دست بر قضا با هم تفاهم نداشتند و از يکديگر جدا شدند و هر کدام رفتند به سر کار خودشان. آقا نی قصه ی ما ناراحت شد و از اين جدایی شکايت کرد.

(( بشنو از نی چون حکايت ميکند                 کز جدایی ها شکايت ميکند ))

ديديد چه راحت بود،  دو سه تا شاعر شاخ رو تضمين کرديم و شستيم گذاشتيم کنار...

سهراب سپهری و پروين اعتصامی و امثالهم هم که در حد ما نبودن.

[ جمعه نهم مهر 1389 ] [ 20:7 ] [ ویک ]

اينم لينک دانلود آهنگ زيبای تيتراژ آغازين سريال قهوه تلخ :

(البته با اجازه ی استاد حقی)

دانلود با حجم 2.35 مگابايت

خيلی سريع دانلود ميشه خيلی طول بکشه پنج دقيقه ، آخرش ميگی ارزشش رو داشت ...


[ پنجشنبه هشتم مهر 1389 ] [ 15:30 ] [ ویک ]

وقتی فيلم اوديسه اومد بيرون من که هنوز به دنيا نيومده بودم ... خلاصه اوديسه ی اول هر چی بود دوره ای داشت که تموم شد.  الان به قول ما بچه ها ته ديگش رو هم خوردن ... بعدش يه از خدا بی خبر به سرش زد يه چيزی بسازه که شد لاست. يه مشت آدم ريخته بودن تو هواپيما مسافرت کنن که حالشون گرفته شد و يه سری مردن يه سری شون زنده موندن، که به هر حال اونم هر چی بود تموم شد ولی اوديسه ی سوم اومد به بازار ( اين اون خبره که قراره بدم نيست ) حالا اسمش چيه ؟ آره قهوه ی تلخ ...

تو قسمت اول يه تاريخ دانی تو خونه اش خوابيده بود.

تو قسمت دوم همون تاريخ دانی که گفتيم يه قهوه خورد که تلخ بود.

تو قسمت سوم طرف رفت تو زمان گذشته ...

حالا چطوری ؟ اونو ديگه بايد ببينيد به قول دایی ام فيلم رو نبايد تعريف کنی آخه مزش ميره

[ شنبه سوم مهر 1389 ] [ 21:7 ] [ ویک ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

::: Wik :::
ما که نفهميديم چی شد شما فهميديد ما رو خبر کنيد ...